Wednesday, November 8, 2017

مثل همیشه کند و سنگین درس می‌خوانم. هفته پیش فهمیدم که درس خواندن از خانه و چسبیده به شوفاژ و لیوان چای به دست جواب نمی‌دهد. فضا باید ناراحت باشد تا کار کنم. خودم را کشاندم کتابخانه.
 دمغم. از چیزهای کوچک مختلف. یک ساعتی که امروز بانک بودم و وضع مبهم حساب بانکی‌ام، جلسه دیروز با آنستیزایا و حرف زدن از فرم جدیدی که شاید مجبورم کنند امضا کنم، و آخر از همه از ویزایی که امروز عصر آمد و فقط برای دو هفته اعتبار دارد. دو هفته را خودمان تقاضا کرده بودیم ولی تصورمان این بود که با یک بغل کاغذ و مدرک ویزا را حداقل برای چندماه صادر می‌کنند. ت خوشحال است که ویزا آمده اما من نیستم. عصبانی‌ام. اما خجالت کشیدم از اینکه عصبانیتم را انتقال بدهم. فکر اینکه ممکن است طلبکار به نظر برسم یا خوشحالی او را ضایع کنم. عصبانی‌ام چون فکر می‌کنم عمر و پول زیادی را صرف تقاضای ویزاهای مختلف کرده‌ام. 

کلا هم عصبانی‌ام. امسال سال پنجمی است که در وضعیت مهاجر به سر می‌برم و سال اولی است که به وضوح خشونت زیرپوستی سازمانی را احساس می‌کنم. امروز صبح در بانک وقتی که انتظار می‌کشیدم به این فکر کردم امسال اولین باری است که احساس خانگی شدن می‌کنم چرا که جای جدیدی نرفته‌ام و برگشته‌ام سر خانه‌ و زندگی‌ام. چیزها دیگر جدید نیست و این نبودن هیجان کشف امر جدید و غیر ضروری شدن تلاش برای خو گرفتن باعث شده که وقتی تنم به تبعیض می‌خورد حس کنم. دیگر گرم نیستم، مردد نیستم که شاید اشتباه می‌کنم یا شاید سوتفاهم است، یا شاید دارم خودم را در جایگاه قربانی قرار می‌دهم یا دانشجوی خارجی قدرنشناس هستم. این تبعیض واقعی‌ است و روزبه‌روز بیشتر سایه‌اش را روی زندگی و تصمیم‌هایم ‌می‌اندازد. بالا رفتن حساسیتم دلیل دیگری هم دارد و آن وارد رابطه شدن با مرد سفیدی است که هر چقدرهم سابقه‌مان شبیه به هم باشد و هر چقدر هم که تلاش کنیم ساختارها را به چالش بکشیم، هر دو  خودمان می‌دانیم که در موقعیت‌های اجتماعی چقدر با هم برابر نیستیم. و این خودش یک داستان مفصل است که تا هزار پیچ و خم دارد. 

Saturday, October 14, 2017

جنین خواهرم چند هفته پیش سربه نیست شده. امروز فهمیدیم. جنین که نه،‌ جنین‌هاش. فکر می‌کنم همه‌مان بیشتر از ماجرای افتادن جنین تحت تآثیر دوقلو حامله شدنش هستیم. روزی که خواهرم خبر حاملگی‌اش را ‌داد پیش ت بودم. داشتیم چرت می‌زدیم که موبایلم را چک کردم و پیام خواهرم را دیدم. از خوشحالی جیغ زدم و بعدش عذرخواهی کردم و بعدترش گفتم اگر خواهر خودت هم حامله شده بود همین‌قدر کولی بازی درمی‌آوردی و تآیید کرد.
دلم برای خواهرم می‌سوزد. اینکه تنهاست و شوهرش چهارشنبه باید دوباره برگردد فرانسه. سعی می‌کرد گریه‌اش را کنترل کند. دیشب خواب دیدم خودم زاییده‌ام و یک نوزاد دارم و دارم می‌روم مصاحبه کاری و بچه توی کالسکه است. آدم‌ها به وضوح مهربان بودند. فضا ترکیبی از تهران و شیکاگو بود. جایی که مصاحبه داشتم منشی بهم کمک کرد. بچه جنسیت مشخصی نداشت اما خوش بغل و دوست‌داشتنی بود. خیلی بهش وابسته بودم. یه جایی آخرهای خواب از روی مبل لیز خورد و افتاد روی زمین و شروع کرد گریه کردن. هفته گذشته خیلی خواب دیدم. عجیب‌ترینش خواب مرغ بود. خواب دیدم دارم کله یه مرغ زنده را می کنم. منزجرکننده بود. نشسته بودم که یک نفر یک مرغ جوان چیزی که بهش می گویند جوجه را توی بغلم گذاشت. دو گردن جوجه با یک مشمای پلاستیکی آب بندی شده بود. من شروع کردم گردن مرغ را پیجاندن. مثل بستن در شیشه مربا یا چرخاندن چرخ دنده یا کوک کردن ساعت. سر صبر، با خونسردی، جوجه تقلای زیادی نمی‌کرد، فقط صدا می‌داد، صدای خفه شدن، بعد انگار یک جایی به خودم آمدم، جوجه را با گردن شکسته‌اش دادم به بغل دستی‌امهفته پیش از زندان یک قلمه گیاه با خودم آوردم که گذاشتمش توی لیوان آب و جوانه زده. ت معتقد است که خواب‌های درهم برهمی که می‌بینم به خاطر این گیاهی است که از زندان آورده‌ام.
بعد از بیست و یک سال مدرسه رفتن دارم رام می‌شم. دارم نت برمی‌دارم از مشق‌های خواندنیم و یک نرم‌افزار نصب کرده‌ام که یادداشت‌هام را منظم می‌کنم. امتحان جامع سال آینده آنقدری ترسناک و شدید است که از الان خودم را جمع و جور کنم.


Tuesday, September 19, 2017

اگر توئیتر و خواننده‌ای داشتم احتمالا می‌رفتم و از عشق مفرطم به چغندر قرمز حرف می‌زدم. اما ندارم. پس همین‌جا می‌نویسم که حداقل چند نفری که می‌خوانند بفهمند. یک جانوری چهار جای بدنم را نیش زده. جای گزیدگی درد می‌کند و ورم کرده و گرم است.
رفتم مرکز بهداشت دانشگاه نشان دادم. گفتتند چیز خاصی نیست. 

یک هفته بعد. 
یک هفته است که رسیده‌ام. غیر از خرده خرده درس خواندن کاری که کرده‌ام جمع کردن آذوقه برای زمستان بوده. آذوقه یعنی هم خوراکی و هم یعنی چیزهایی مثل جوراب و ملافه و حوله اضافه. چیزهایی که وسط سال حوصله نمی‌کنم پیدا کنم و روزی یک بار فکر می‌کنم که مثلا اگر جوراب‌های بیشتری داشتم لازم نبود بروم رخت بشورم. 
پریود و سنگینم. به روی زمین منتقل شده‌ام و روی زمین کار می‌کنم و روی زمین چرت می‌زنم. وقتی رسیدم خانه به جعبه‌ای پر از گه تبدیل شده بود. عصبانی بودم. هنوز هم هستم.

دو روز بعد.
جانور دوباره نیشم زده. این بار دو جا. این تابستان حشرات در هر جای زمین که بوده‌ام خونم را مکیدند. سردرگمم. با آدمی کلاس برداشته‌ام که موضوعش ربط زیادی به کارم ندارم اما برایش کنجکاوم و بیشتر از موضوع فکر می‌کنم باید حالا که این جا هستم و این آدم هم اینجاست و هنوز زنده است بروم باهاش کلاس بردارم. امروز جلسه اول بود. سه نفر بیشتر در کلاس نبودیم. کلاس خوبی نبود و فقط از در و دیوار حرف زد. پراکنده و پریشان. 

صبح با حال سرماخوردگی بیدار شدم. بعد از کلاس یک پاتیل سوپ پختم که حالا فکر می‌کنم کاش کمتر پخته بودم. پر از قول و قرارم به خودم. هنوز از نوشتن می‌ترسم. هنوز فکر می‌کنم به هیچ چیزی به اندازه نوشتن دلبستگی ندارم و از آن طرف دقیقاً این همان چیزی است که بیشتر از هر چیزی لنگ زدن درش مضطربم می‌کند. 

Friday, August 25, 2017

تابستان ۲۰۱۷

زندگی هیچ وقت اینقدر شدید نبوده است که تابستان امسال. از تضاد و شدت همه احساسات و اتفاقات و مقطر بودنشان احساس می‌کنم در حال متلاشی شدنم. دیروز رفتم لایدن و س را دیدم. هربار که باهاش حرف می‌زنم تا چند روز بعدش احساس می‌کنم از روی شانه‌هایم دوتا بال دارد جوانه می‌زند. یک ساعت و نیم راه رفتیم و حرف زدیم. قبول کرد که ممتحنم باشد، بدون منت و با گفتن اینکه مسیری که باید با من بیاید برای خودش هم خوب است. به شیوه خبرنگاری‌اش بدون اغراق صدها سوال کوتاه از تابستان پرسید و گفت که نباید فکر کنم که شادمانی چون امروز اینجا هست فردا قرار است نباشد. 

با این س توی خیابان‌ها راه رفتم و خبر مرگ آن یکی س دو شب پیش رسید. س در حقیقت رئیس من بود و ده سالی از من بزرگ‌تر. بعد از کار خیلی وقت‌ها توی دفتر می‌ماندیم و حرف می‌زدیم. رمان زیاد خوانده بود و اگر در یک کلمه جا بگیرد آن کلمه کنجکاو است. پر از سؤال بود و چشم‌هاش پر از هیجان. آخرین بار تابستان پارسال در هلال احمر دیدمش. داشت می‌رفت. بعدش در امریکا دو بار تلفنی با هم حرف زدیم. بیشتر درباره درس و مدرسه و اینکه برنامه‌اش چیست بعد از این دو سال. دو شب پیش دوست مشترکمان احوال پرسی کرد و سریع جواب دادم و سریع جواب داد که دلم برایت تنگ می‌شود و یادت می‌کنم مخصوصا الان که حال س خوب نیست. چندتا ایمیل رد و بدل کردیم در نیم ساعت و گفت س برای همیشه رفته است. گفتم باورم نمی‌شود چون خیلی دور و خیلی نزدیک بود و بعد دیگر ساکت شدم. روزی چندبار یادم می‌افتد و تنها نهیبی که به خودم می‌زنم این است که کارت‌هایت را بازی کن. س آدمی بود که همیشه می‌گفت آماده نیست و باید آماده‌تر باشد و همیشه در حال تأنی و آماده کردن مقدمات بود و در چهل سالگی مرد.

Sunday, July 30, 2017

امروز رفتم شنا کردم و بعد از مدت‌ها برگشتم به رمانی که اینجا شروعش کرده‌ام. دلتنگم و دلتنگی‌ام پناه‌گاهم شده که کارهام را عقب بندازم. آینده خیلی مبهم است. آینده یعنی در حد دوماه دیگر هم مبهم است. با اینکه بلیط‌هایی دارم که تاریخ دارند و می‌دانم در کجاها قرار است چه کارهایی انجام بدهم اما بعد از سال‌ها، آينده، حتی در مقیاس یکی دو ماه آینده،‌ در دست کسانی غیر از خودم است. برای آلکس نوشتم پروانه‌ها برگشتند و اینکه چقدر آسیب‌پذیر شده‌ام. گفت می‌فهمد و برایم خوشحال است. 

Monday, July 10, 2017

یادت هست؟ تو این را می‌دانستی!

دوباره سر از آب درمی‌آوریم
و تلألوء آفتاب را می‌بینیم
زیر بوته‌ای از برف 
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می‌شود

Sunday, June 18, 2017

۱۳ جون
یک جایی وارد شدم که تا وارد شدم فهمیدم پانسیون به سبک بابا گوریو است. در لحظه آخر از توی اتوبوس اتاق را،‌ اتاق که نه،‌ تخت را پیدا کردم و تنها دلیلی که گرفتمش این بود که خوابگاه زنانه داشت. آدم‌هایی که اینجا هستند مسافر نیستند، عده‌ای آدمند که هم را از قبل می‌شناسند و اینجا زندگی می‌کنند و بعضی‌هایشان خیلی پیرند. واشنگتن هستم. پست گذرنامه‌ام را گم کرده و پس فردا پرواز دارم. تنها شانسی که دارم این است که دفتر محافظت را مجاب کنم که بهم گذرنامه جدید بدهد. توی فرم مدارک نوشته گزارش پلیس. گزارش پلیس ندارم. غیر از استشهاد محلی‌های که یک ساعته از بچه‌ها گرفتم یک ایمیل از اداره پست دارم که نوشته lost package. چند روز بدی را سپری کردم. در بیم و امید. بیم و امید عبارتی است که مادر پدرم از پشت تلفن به مادر مادرم می‌گوید در ضمنی که اصرار می‌کند زودتر بله بگیرد. چیزی می‌گوید شبیه اینکه پسرم در بیم و امید است. کلا سه ساعتی که در اتوبوس نشستم به این فکر کردم که از همه شکل‌های امید و امیدواری بیزارم و اساسا تا به حال هر ریسکی که بر مبنای امید کرده‌ام تلف کردن عمرم بوده‌ است. نمونه آخرش گذرنامه. امید به این که می‌آید. اگر امروز نیامد فردا می‌آید و قانع کردن خودم که خیلی استرسی و پریشان هستم. در حالی که اگر دعوایی که امروز پشت تلفن کردم تا یک کلام بگویند گم شده را همان روز جمعه کرده بودم به جای امروز دیروز خودم را می‌رساندم واشنگتن. آمدن به واشنگتن و جمع کردن مدارک و استشهادنامه‌ها مثل دویدن بود. مادامی که شروع کردم از فلاکت امید و انتظار درآمدم.
چیز دیگری که امروز سقلمه‌ام زد حرف زدن با اسدالله خان بود. اسدالله خان و زن و چهار بچه‌اش تازه رسیده‌اند امریکا و یک کلمه انگلیسی نمی‌دانند. من در لیستی هستم که گاهی از پشت تلفن برایشان ترجمه می‌کنم. امروز اسدالله خان رفته بود جایی که باید قرارداد امضا می‌کرد و ملزم می‌شد که هفته‌ای سی و پنج ساعت در عوض خدمات اجتماعی که می‌گیرد کار کند. می‌گفت نمی‌روم حمالی با زبانی که بلد نیستم و بهشان بگو برم گردانند همان‌جایی که آمده‌ام. توی اتوبوس برای اسدالله خان و خودم در دو سطح متفاوت اشک فشاندم و فکر کردم من برای رفتن به عروسی خواهرم و این آدم برای کارت غذای زن‌ و بچه‌اش گیر کاغذهایی هستیم که خیلی تصادفی از قبل بین عده‌ای آدم پخش شده.

۱۸ جون

بیروتم. بیروت بوی تهران می‌دهد و خانه‌ای که درش ساکنم بوی خانه‌ خاله‌ام. گنجه آشپزخانه را باز کردم و بوی حبوبات و شیرینی و سبزی خشک زد توی دماغم و امن شدم. تا لحظه آخری که مهماندار تذکر داد با تلفن حرف می‌زدم و بعدش ده مگ هدیه اینترنت در پرواز را هم خلاص کردم و خوابیدم. کاملا بی‌مکان و یادم نبود قبل از آمدن توی هواپیما در کدام شهر بودم. خانه‌ام را دوست دارم. دو روز اول به این گذشت که از استرس خالی شوم. کتابی که از دسامبر شروع کرده بودم را تمام کردم. رخت‌هام رو شستم و پاهام را سر صبر تراشیدم. کار خاصی نکرده‌ام تا امروز. توی خیابان‌ها راه می‌روم و در دیوار را می‌خوانم. امشب با دوتا لبنانی رفتم بیرون و فقط انگلیسی حرف زدیم. دیروز برای خودم یک رمان خریدم. به کتاب فروش گفتم رمانی بده که کوتاه باشد اما ادبیات واقعی هم باشد. حالا صفحه بیست و پنجم و پدر راوی مادرش را برده شام بیرون.