Friday, May 18, 2018

little good shock

آن چند ماهی که وین بودم اگر سه نقطه روشن در زندگی‌ام وجود داشت یکیش یاکوب بود. یاکوب روزی که وارد خانه شدم در را روی من باز کرد و من فکر کردم چقدر زیباست. زیبا بود واقعا، البته با ریش. در حالی که من خیلی دلشکسته بودم او عاشق شده بود و توی آشپزخانه موسیقی گوش می‌داد و بیرون را از پنجره تماشا می‌کرد. اولین بار با هم یک آنیمه دیدم. زیاد حرف نمی‌زند. من غذاهام را باهاش تقسیم می‌کرد. او به من عسل می‌داد. من برایش یک شال‌گردن سبز بافتم و او عسل بیشتری به من داد. در زندگی قبلی‌اش زنبوردار بود. در وین معماری می‌خواند و رنج می‌برد. هفته‌ای بیست‌ساعت روی یک موتور قهوه می‌فروخت و وقتی برمی‌گشت خانه یخ زده بود. ما با هم پیاده‌روی می‌رفتیم و من برایش روضه می‌خواندم و قلب شکسته‌ام را با صدای بلند بررسی می‌کرد. عاشق چغندر بود و بهش می‌گفت ریشه قرمز. یک روز رفتیم به یک مرغزار بزرگ و من با برادرش و زن برادرش آشنا شدم. زن برادرش موهای سیاه داشت و نصفش یونانی بود. خیاطی می‌کرد. من و یاکوب هردومان انقدر فقیر بودیم که تمام عصر یک فنجان قهوه خوردیم. آنا دوست دخترش از اکراین با اتوبوس آمد وین و او از همه ما فقیرتر بود. من دو هفته بعدش از آن خانه رفتم. دو ماه بعد برای یک هفته برگشتم وین و سه روزش را توی اتاق یاکوب ماندم. شب‌ها من از روی زمین و او از روی تخت با هم حرف می‌زدیم. حرف زدن باهاش درگیر هیچ عاطفه خاصی نبود. نه مثل دوست نه مثل رفیق. شاید مثل خانواده. بدون هیچ حساب و کتاب و پیام ضمنی‌ای. این طوری که از وسط شروع می‌شود و از وسط رها می‌شود. بعد از آن رابطه‌مان اینجوری بود که یک ایمیل می‌فرستادم و سه ماه بعد جواب می‌داد. یا شش ماه حتی. آخرین بار از شیراز برایش نوشتم و پرسیدم که هنوز ایمیل چک می‌کنی. فرداش جواب داد که دیروز رفته بودم همان مرغزاری که با هم رفتیم و به تو فکر کردم. من از تهران براش یک کارت‌پستال فرستادم. امروز عصر، همین امروز عصر که به ت گفتم زندگی‌ام را زیادی باهاش تنظیم کرده‌ام و شاید باید یک قدم بروم عقب، یاکوب نوشت:
Thank you for your nice letter. It arrived to me at a time when I felt like keeping distance from people. It was like a little good shock in the right moment, turning my perspective on this.

Friday, May 11, 2018

 به وضوح مضطربم. دو شب گذشته خواب امتحان‌های اکتبر را دیدم. دیروز وقت مشاوره آموزشی گرفتم. امروز با زمان سنج پمدرو کار کردم که بیشتر از توقعم تمرکزم را بالا برد. چیزهایی که سر راهم است دو تا مشق بزرگ است، دو مشق کوچک، جمع و جور کردن زندگی‌ام و رد کردن اضافات، منظم و جاندار کردن فهرست دوم. از اول جون ماراتن شروع می‌شود. در حالت خوشبینانه از هفته آخر می. 

Thursday, May 10, 2018

 در عمیق‌ترین نقطه کتابخانه نشسته‌ام. منفی سه. دلم گرفته. یک احساس بیچارگی همراه با امیدواری در دلم است. این احساسی که هیچ کاری نمی‌توانی بکنی غیر از این که کار خودت را بکنی و تن بدهی به کسالت و ملالش چون که همیشه یک چیزی آن ته طلوع می‌کند. 

سین گفت چیزی که می‌سازی باید آجر سنگینی باشد که پنجره بزرگی را بشکند. قدم اول:‌ پنجره را پیدا کن. 

Friday, April 6, 2018

نهال شوق

من هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که آن روز دوشنبه بود و من با صدای باران از خواب بیدار شدم. این که به موهایم توی حمام نرم‌کننده نزدم و اینکه داشتم پریود می‌شدم. چند هفته گذشته خیلی به این جزییات فکر کردم. امسال سیزده فرودین فرق داشت با همه یازده سال گذشته. امسال از دو هفته قبلش به همه گفتم که دوشنبه سالگرد پدرم است. روز مرگش شله‌زرد پختم وقتی روی کاسه‌ها را روغن می‌مالیدم و دارچین می‌ریختم گوگوش گوش دادم و اشک ریختم. با گشودگی و لبخند. فکر کردم این شله زرد هم از اوست و به خودم قول دادم این نذر متوقف شده را ادامه بدهم، به یاد او. همین قدر دراماتیک. فکر کردم دلم می‌خواهد بچه‌ و خانواده داشته باشم و هر سال که شله‌زرد می‌پزم درباره پدرم برای بچه‌هام حرف بزنم و بگویم چقدر بامزه بود، و ایده شله‌زرد پختن مال او بود چون یک روز رفت از یک خانم دکتری که داشت از ایران می‌رفت و وسایل خانه‌اش را به حراج گذاشته بود، یک چراغ تک‌شعله خرید و بعد فکر کرد حالا که این چراغ توی خانه است چرا هر سال شله زرد نپزند و مناسب نذری هرسال از مبعث به وفات پیامبر و گاهی عاشورا تغییر می‌کرد. 
چند نفری که بهشان شله زرد دادم برایم پیام تسلیت فرستادند و یکی از هم‌خانه‌ای‌هایم آمد بغلم کرد و گفت متاسف است و من تسلیتش را پذیرفتم. حالا پدرم مرده است و من قبول کرده‌ام که مرده است و به جای اینکه دربه‌در در خواب و بیداری دنبالش بگردم و خشمگین باشم، به مرده‌اش فکر می‌کنم، به  ‌‌”خاطراتش.” می‌توانم یک تدتاک بدهم و حرف بزنم درباره آن نیرویی که همه این سال‌ها صرف نگه داشتنش کردم و توهم اینکه می‌توانم کسی را که رفته نگه دارم. درباره عزاداری به تعویق افتاده، درباره اینکه در همین چند ماه چقدر زندگی‌ام نه فقط در سطح روانی که در سطح عملی و رابطه‌ای تغییر کرده. آماده نبودیم. او هفتم فرودین  دم در گفت خداحافظ و بعد از تصویر افتاد بیرون. هیچ نشانی از مرگش وجود نداشت. ما بدنش را ندیدیم. بیماری‌اش را ندیدیم. سرمای بدن بی‌جانش هیچ وقت به ما نرسید. یک سال از مرگش گذشته بود و توی یک مغازه موبایل فروشی کسی گفت بابات اون‌جاست و من فکر کردم مخاطب این جمله‌ام و سرم را برگرداندم و در آن یک ثانیه‌ای که رفتم به دنیای با او و برگشتم به دنیای بدون او متلاشی شدم و نشستم لب خیابان توی بغل ت گریه کردم. فکر می‌کنم همه دوازده سال گذشته امتداد این لحظه بود. من هر روز، هر روز، هر روز به بهانه‌ای به او فکر کردم و داغم را پنهان کردم و جاهایی ترک خوردم و ریختم بیرون و بعد باز جمع شدم ولی می‌دانستم که نمی‌توانم بگذارم برود. الان می‌توانم. خیلی غم‌انگیز است. پذیرفتن دنیای بدون او غم‌انگیز است اما هیچ‌وقت اینقدر رها نبوده‌ام که الان هستم. دلم می‌خواهد حالا که رفته است عکسی ازش داشته باشم. 


Tuesday, March 13, 2018

آن چهارشنبه سوری را دقیق یادم نیست. اما زندگی خوب بود. بوی بهار می‌آمد. من احتمالا در خانه مانده‌ام چون خواهرهایم هنوز نیامده‌اند به شیراز. توی قلبم شکوفه‌ها جوانه می‌زد. خبر خوب بزرگ می‌رسید. سالنامه‌ای که از تهران برایم فرستاد جلوتر از آمدن خودش. 
هفته پیش اشتباه سهمناکی کردم و تاریخ مرگش را دو سال پیش یادآوری کردم. میم تذکر داد که اتفاق دوازده سال پیش افتاده. ترک خوردم. دلداری‌ام داد که شاید ده سال باید صبر می‌کردم تا مرگش را باور کنم. 
هنوز خیلی سوگوارم. هر روز بهش فکر می‌کنم و هر روز دلم برایش تنگ می‌شود و هر روز قلبم بیشتر از دیروز فشرده می‌شود با به یادآوردن اینکه چقدر جوان بود و چقدر بیشتر می‌توانست زندگی کند و چقدر بیشتر می‌توانست ببیند.
اسم و فامیلش را و تاریخ مرگش را نوشتم روی کاغذ و زدم به دیوار اتاقم. 


Sunday, February 11, 2018

مقدمه‌ای بر سال جدید

یک مرتبه دیگر
برو عقب
باز شروع کردن از زیر صفر

Friday, February 2, 2018

روزی که برف شروع شد با ناامیدی در قعر چاه رفتم سازمان اسناد. باز بود و من و زن متصدی تنها آدم‌های توی سالن بودیم. ته چاه گیر کرده بودم. با ف برای فرداش جلسه داشتم، روی واتس اپ براش نوشتم امروز احیاناً وقت آزاد دارید؟ گفت سه بیا. اتاقش گرم بود. داشتم از جای دیگری ناله می‌کردم که وسطش زدم زیر گریه و گفتم مشکل دیگری که وجود دارد احساس سرگردانی‌ام است. من این بار فهمیدم که چیزهایی که اینجا دارم دارد به سطح نوستالژی تقلیل پیدا می‌کند و هیچ‌جا خانه نیست. آن جا هم خانه نیست و من باید یک خانه‌ای برای خودم بسازم. فکر می‌کردم با اسباب و اثاث خریدن دارم برای خودم زندگی می‌سازم ولی این‌طور نشد. بعد برگشتم به موضوع اول و باز وسطش رسیدم به خانه و زدم زیر گریه. حالی که باهاش زدم بیرون سوگواری بود. چیزی که دستگیرم شده این است که مفهوم خانه را باید از چیزی که مربوط به گذشته است جدا کنم و در عوض چیزی بسازم که مشرف به آینده است. دیگر اینکه خانه برای من شاید همین حرکت مدام است.