Monday, April 17, 2017


 الان دیگر مطمئنم کار خوبی کردم که رفتم ایران. هفته اول که برگشتم پشیمان بودم. سرعت تغییر زمان و مکانم زیاد بود و عذاب وجدان داشتم که سرخود به خودم یک هفته تعطیلی داده‌ام. الان اما حالش جا افتاده. این اولین باری است که در بهار ایران نیستم و دلتنگی‌ نمی‌کنم. کار هست، فشارش هم هست اما دیگر مثل دو سال گذشته این وقت سال رساله‌ نمی‌نویسم و مدام ارزیابی نمی‌شوم. زورم را جمع کرده بودم بروم نیویورک سال آینده و چک و چانه‌اش را هم زدم. حالا تصمیم گرفتم بمانم و به هم‌خانه‌ام گفتم قرارداد را تمدید می‌کنم. خانه‌ام را دوست دارم، پاگیر این کلاسی شده‌ام که دارم درسش می‌دهم و می‌خواهم پاییز آینده تکرارش کنم،‌ آدم‌های محبوبم اینجا هستند و مهم‌تر از همه این‌ها فکر می‌کنم احتیاج دارم در جایی بیشتر از یک سال بمانم این‌بار.

 جمعه با فراغ‌بال با سین حرف زدم. بهم جرئتش را داد که چیزهای جسته و گریخته توی ذهنم را با صدای بلند بگویم و از چیزی که فکر می‌کنم جالب است اما نمی‌دانم چقدر جاندار است حرف بزنم. وقتی از اتاقش بیرون رفتم روی ابرها بودم. امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم این بار هم از ادبیات شروع شد. انگار اهمیت چیزها در دنیای واقعی زمانی چشمم را می‌گیرد که در ادبیات ازش نشانی جسته باشم.  

Saturday, February 18, 2017

Going In

ساعت پنج بود وقتی رسیدیم. هوا سرد و بادی بود. از شدت سرما دویدیم و خودمان را با اتاقک نگهبانی اول رساندیم. آنجا فرم‌ها رو پر کردیم. من استرس داشتم. منتظر بودم اتفاقی افتاده باشد و نتوانیم برویم داخل. بعضی از شب‌ها این اتفاق برای گروه‌های دیگر می‌افتد که به همه لیست ایمیل می‌زنند و خبر می‌دهند. هنری زودتر از ما رسیده بود و فرمش رو پر کرده بود و داشت ساندویچش رو می‌خورد. نگهبان همه جزییات فرم را با دقت چک می‌کرد و با بی‌سیم چیزهایی را با مافوقش چک می‌کرد. من چیزی را توی فرمم جابه‌جا نوشته بودم. فرم جدیدی بهم داد. کارت‌های هویتمان پیدا شد. عکس رو کارتم عصبانی و بداخلاق بود. روزی که عکس را گرفته بودم مریض بودم و حتی عینکم را از روی چشمم برنداشته بودم. یک نگهبان با یونیفرم آمد و ما و وسایلمان را از دستگاه‌ بازرسی رد کرد. دبرا موبایلش را توی جیب کتش جا گذاشته بود و مجبور شد برود بگذارد توی ماشین. من و مادلین نشستیم روی نیم‌کت چوبی و نگهبان باهامان شروع کرد حرف زدن. صورتش خسته و مهربان بود. سوالاتش معذبم می‌کرد. پیش‌فرض قوی‌ای داشت که ما آدم‌های پولدار و ننری هستیم و پدر مادرهای پولداری داریم که ما را به دانشگاه‌های لوکسی فرستاده‌اند. مادلین با حوصله برایش توضیح داد که ما گرجوئیت هستیم. دبرا برگشت. روی مچ راستمان مهری زدند که بی‌رنگ بود. از بعد از بازرسی تا کلاس از شش در گذشتیم که همه درهای قفل بود و باید می‌ایستادیم تا یا نگهبان با کلیدش در را باز کند یا با بی‌سیم اطلاع بدهد تا کسی از جایی دور در را بازکند. پشت یکی از درها مچمان را داخل یک اطاقک کوچک بردیم و هر بار آدمی که نمی‌دیدیمش داد می‌زد که «خوب است» یا «بالاتر». باید پنج دقیقه‌ای در فضای بیرونی‌ای که سیمانی و فراخ بود راه می‌رفتیم. هوا هنوز سرد بود. چپ و راست بلوک‌های آجری مکعبی یک دست بود که شماره داشتند. توی کلاس که رسیدیم فضا از آن حالت زمخت و غریبه‌اش درآمد. کلاس یک کلاس واقعی بود. بیشتر مثل کلاس‌های دبستان با یک عالمه پوستر و نمودار روی آن. کف کلاس موکت بود و من حیوانی هستم که در فضای فرش شده احساس آرامش بیشتری می‌کند. یکی یکی آمدند توی کلاس و تعجب کردند که ما چقدر جوانیم. مادلین به وضوح هیجان‌زده بود و می‌رفت جلو خودش را معرفی می‌کرد و دست می‌داد. او که دست می‌داد من مضطرب می‌شدم که نکند داریم قانونی را زیر پا می‌گذاریم و غیر از این فکر می‌کنم دوست نداشتم دست بدهم کلا. خودم را پشت میز بزرگ چپانده بودم و مثلا داشتم کاغذها را مرتب می‌کردم. آخرش شروع کردم به دست دادن. کلاس را با عبارت فرانسیسکا شروع کردم، «ولکام»، و همه ترس‌هام در لحظه بخار شد. خیلی زود گذشت. فهمیدن این که کدام‌ها دوستمان دارند و کدام‌ها نه و کدام‌ها کلا به تخم‌شان نیست سخت نبود. نگهبان آمد دنبالمان و همه راه آمده را برگشتیم. 

Monday, February 6, 2017

Will you?

برای اینکه یادم بماند که امروز حوالی ساعت سه درخواستم را به مکس وایس گفتم و دستش را گذاشت روی سینه‌اش و گفت مای آنر. 

Thursday, February 2, 2017

رفتیم با الکس آتش در دریا را دیدیم. وقتی آمدیم بیرون از سینما گفتم کاش نقشه و برنامه‌ای داشتم که می‌دانستم در هر بخش روز برای چه چیزی باید غصه بخورم. در روزهای اخیر خیلی غصه خوردم و بی‌سابقه ضعیف بودم هم جسمی و هم روحی. دوتا مساله اما برام روشن‌تر شد. یکی اینکه فقط کار کردن و کارکردن و کار کردن است که می‌تواند چیزی را تغییر دهد. کاری کردنی که همیشه متصل به این گفتگو باشد که برای چه و خب که چه. دومی اینکه خشم مهم است و نباید هدرش داد. خشم را نباید به غر تقلیل داد. و غر زدن را نباید همیشه به شکلی از مقاومت تعبیر کرد. برای یکی از کلاس‌هام مشقی نوشتم که سوخت اولیه‌اش مقدار زیادی غر و اه اه بود. خودم را مجبور کردم صورت‌بندی شده و تئوریک ناخوشی‌ام را توضیح بدهم و بگویم که چرا. وقتی می‌نوشتم فهمیدم این اعتیاد به غر زدن شفاهی، که البته یکی از لوازم معاشرتهام هم است، چقدر می‌تواند مسائل غیرمهم را مهم القا کند. از آن طرف تکرار مدام یک غر و محوری شدن عمل ابراز نارضایتی بعد از مدتی راه خلاقیت را می‌بندد. اینطور که آدم همیشه یک نسخه ثابت دارد که از روش غر بزند و پیش خودش فکر نمی‌کند این احساس ناخوشی و گاهی انزجار شاید توضیح دیگری  هم داشته باشد. 

پ.ن. برای کلاسم این متن آدری لرد را آماده می‌کردم و دیدم می‌شود توی متن جای عذاب وجدان را با غر عوض کرد: 


I cannot hide my anger to spare you guilt, nor hurt feelings, nor answering anger; for to do so insults and trivializes all our efforts. Guilt is not a response to anger; it is a response to one’s own actions or lack of action. If it leads to change then it can be useful, since it is then no longer guilt but the beginning of knowledge. Yet all too often, guilt is just another name for impotence, for defensiveness destructive of communication; it becomes a device to protect ignorance and the continuation of things the way they are, the ultimate protection for changelessness. ‌[…] I have no creative use for guilt, yours or my own. Guilt is only another way of avoiding informed action, of buying time out of the pressing need to make clear choices, out of the approaching storm that can feed the earth as well as bend the trees.

Saturday, December 24, 2016

بند ناف 1


بچه که بودم تا سال‌های اول دبیرستان، تابستان‌ها می‌رفتم خانه مادر مادرم. خیلی زن سختی بود. نمی‌دانم چرا می‌رفتم. خانه خاله‌هام هم می‌رفتم و آنجاها خوش می‌گذشت، اما خانه عزت خانم خیلی سخت بود. همه چیز قانون داشت. قانون‌های احمقانه، بی‌اهمیت، جزیی. سیستمی برای خودش طراحی کرده بود و خودش و بقیه را مجبور می‌کرد به آن سیستم سربازوارانه وفادار بمانند. چیدن گل‌های یاس قبل از افتادن آقتاب روی تراس، جمع کردن انگشت‌شمار برگ‌های درخت از توی باغچه، انداختن یک پارچه آشغالی زیر سفره که از ریختن دانه‌های برنج روی قالی جلوگیری کند، شستن ظرف‌ها بدون اینکه تشک‌های آب از مرزهای پارچه‌ای عبور کند. دوتا ابزار اصلی داشت برای اینکه ملت را به قوانین من‌درآوردیش مقید کند: غر زدن و قیافه گرفتن. این‌قدر آزاردهنده و تکراری غر می‌زد که شما برای اینکه دوباره با این موج صوتی روبه‌رو نشوید نعل به نعل قوانین را رعایت می‌کردید. قیافه گرفتن هم به این صورت بود که اخم می‌کرد، جواب سلام نمی‌داد و خودش را در مجاورت با شما قرار می‌داد و آن کاری را می‌کرد که بهترین کلمه برای توصیفش معذب کردن است. وضعیت خلقیش هم یک برنامه ثابت و قابل پیش‌بینی داشت. با تعمد دارم ور سیاهش را تعریف می‌کنم، وگرنه این آدم از خیلی نظرها برام الهام‌بخش بوده است. به هر حال، صبح‌ها که من از خواب می‌شدم، مثلا حدود ساعت نه و ده، او پنج شش ساعت بود که بیدار شده بود. بعد از نماز صبحش بیدار می‌شد و مثل قرقره این‌ور و آن‌ور می‌رفت. در حالی که صبحانه‌ام را می‌داد که بخش اصلیش مزخرف‌ترین نان ماشینی تولیدی در شیراز بود—این نان واقعا آشغال بود و دلیل اصلی یبوست خودش و هر کسی که موقت توی آن خانه اقامت می‌کرد، بیخیال خریدنش نمی‌شد چون دورریز نداشت—گزارش کارهایی را که از صبح انجام داده می‌داد و اگر تابستان بود وسط هر جمله‌اش می‌گفت آتش گرفتم، آتش گرفتم و در نهایت بهم چندتا ماموریت می‌داد که انجامشان بدهم. دیگر تا قبل از نهار اخلاقش سگی بود و لحظات قبل از نهار وقتی که باید سفره می‌چیدیم غرهاش به اوج می‌رسید. از وسط‌های ناهار اخلاقش خوب می‌شد و شاید حتی طنزش گل می‌کرد. بعد از ناهار می‌خوابید و از اینجا بخش طلایی روز شروع می‌شد. بعد از چرتش چای می‌گذاشت و قرآن و همه دعاهای آن روز را می‌خواند و شاید بعد از این‌ها هم کمی تلوزیون می‌دید و شاید حتی می‌گفت که حوصله‌اش سر رفته و بدش نمی‌آید کسی بیاید آنجا یا جایی برود.

این‌چند روز که پیش خاله‌ام بودم و تماشاش می‌کردم برای حیرت‌انگیز بود که چطور وضع خلقیش شبیه مادربزرگم است. وسط روز، در پروسه آماده کردن ناهار دیوانه می‌شد و جیغ می‌زد و می‌خواست همه اعضای خانواده توی آشپزخانه جمع شوند تا بشقاب‌ها را ببرند روی میز و در حینی که غذا را آماده می‌کرد و روی تک‌تک امور نظارت، اعلام می‌کرد که دارد غش می‌کند و باید سریع‌تر چیزی بخورد و بخوابد و وقتی همه چیز رو میز بود و همه دور میز تازه شروع می‌کرد پتوهای روی مبل را تا کردن و نظم بخشیدن به وسایلی که این‌جا و آن‌جا روی زمین افتاده بود، همه منتظر بودیم تا او بیاید و خوردن را شروع کنیم، در عوض باید او را تماشا می‌کردیم که به کوسن‌ها ضربه می‌زند تا پف کنند. بر خلاف مادربزرگم‌، قوانین خاله‌ام هر روز با روز قبل فرق می‌کرد و برای همین باید قبل از هر اقدامی با او مشورت می‌شد. مثلا اگر امروز برنج سر میز آورده می‌شود و آدم‌ها خودشان برای خودشان برنج سرو می‌کنند، فردا ممکن است برنج در آشپزخانه سرو شود،‌ برای همین قبل از بردن بشقاب‌ها باید با مَهو مشورت شود و البته چون او در آن لحظه گرسنه و در حال ضعف است شاید به شما بگوید که خودش وضعیت را مدیریت می‌کند چون همین‌که بخواهد قانون جدید رو توضیح بدهد ته‌مانده انرژی‌اش را تمام می‌کند. شبیه به عزت خانم از وسط‌های غذا اخلاق خاله‌ام خوب می‌شد و مثلاً ازم می‌پرسد برام دوستهام غذای ایرانی هم درست می‌کنم و سوالاتی از این قبیل. این خاله‌ام رفتارهای دیگری هم دارد که شدیداً من را یاد مامان خودم می‌اندازد. الان دیگر حوصله توضیح دادن آنها را ندارم. نکته مهم این است که این خاله‌ام هیجده‌سالگی از ایران زده بیرون و با خانواده‌اش خیلی کم زندگی کرده و این‌همه شباهت به مادر و خواهرش را چه بشود با ژن‌های ارثی توضیح داد، چه با محیط نتیجه‌اش—که چیز جدیدی هم نیست—برایم این است که آدم شبیه کس و کارش می‌شود.

Saturday, December 17, 2016

جمعه شانزده دسامبر

نیم فاصله ندارم هنوز، اما ترمز دستی را کشیدم. فکر کنم خودم را به تقویم میلادی وا داده ام. جمع بندی آنچه گذشت و خیال بافی ها برای سال پیش رو این وقت سال اتفاق می افتد. پارسال هم دقیقا در همین روز توی پرواز بودم. صندلی وسط گیرم آمده بود و نوبتی می خوابیدم و مقاله مقاله یادداشت های همن را می خواندم. سال قبلش هجده دسامبر، و سال قبل ترش یازده دسامبر در قطار. راستش فکر می کنم حال کلی ام خوب است. توی چندماه گذشته اتفاقاتی در بخش های تئوریکم افتاد که حس می کنم روی زندگی روزمره ام هم دارد تاثیر می گذارد. مهم ترینش کار کردن و پیش رفتن بدون درامای بزرگ است. روحیه شروع کردن و جمع کردن و نزدیک شدن به آدم ها بهم برگشته. آخر هفته ها را با آدم های دور حرف می زنم. با دوستهام، خاله هام، زری. رفتن سین با همه اندوه و حسرتش درهای جدیدی را باز کرد، درهایی که پیشتر به وجودشان فکر نکرده بودم و در عین حال اجتناب ناپذیر به آدمی نزدیکم کرد که احساسات پیچیده ای بهش دارم و این نگرانم می کند. دو هفته پیش برای میم نوشتم که می خواهم جلسات را موقت قطع کنم. گفتم از این همه فکر کردن به خودم و مسائلم و سنجش خلقم به وقت صبح خسته و فرسوده ام و فکر می کنم چطور اگوی من دارد بزرگ می شود و همه حساسیتم به آن بیرون را می بلعد. حرف زدیم و قرار شد ادامه بدهیم. آخرش گفتم فکر کنم احتیاج داشتم کسی بهم اصرار کند بمانم. 

Saturday, November 19, 2016

شنبه، نوزده نوامبر

آدمی که به خاطرش آمدم اینجا دارد می‌رود. پنجشنبه نوشت که تابستان می‌رود و فکر کرده باید بعد از همکارهاش به من بگوید چون فکر می‌کند یکی از دلایل اصلی که من آمدم اینجا او بوده است. اینکه مطمئن است همه چیز خوب پیش می‌رود، اینکه رابطه‌مان ادامه پیدا می‌کند، اینکه آلترناتیوها چه کسانی می‌توانند باشند و اینکه اگر بخواهم او مذاکره با آلترناتیوها را شروع می‌کند. من می‌دانستم، می‌دانستم، می‌دانستم که این آدم ماندنی نیست، فرضیه اولیه‌ام این بود که با زنش در رابطه از راه دور است و احتمالاً در غرب‌تر به هم می پیونند. همان اول فهمیدم که از هم جدا شده‌اند، اما باز هم می‌دانستم که این آدم، آدم یکجا ماندن نیست، اولین باری که پروفایلش را خواندم مثل این بود که آدمی دارد روی نقشه جغرافیا می‌دود. به هر حال، جا خوردم، حالم گرفته شد، حس کردم بهم بی‌مهری شده. روز قبلش توی دفترش بودم و فکر کردم همه آن نیم ساعتی که جلوش نشسته بودم می‌دانسته که دارد می‌رود و هفت ماه پیش وقتی دوبار اسکایپی باهاش حرف زدم تا جوانب انتخابم را بسنجم، احتمالاً داشته برای همین شغل اپلای می‌کرده و من ازش پرسیدم، پرسیدم، پرسیدم که برنامه‌ای برای رفتن داری؟ جواب داد: There is no indication on that. بعد از خواندن ایمیلش رفتم توی یک جلسه‌ای نشستم که یک آدمی از واشنگتن آمده بود احتمالات چینش کابینه جدید را بررسی کند، آنجا برای خودم اشک فشاندم، فکر کردم که رها شده‌ام. آمدم خانه و سه تا قلمه‌ای که از خیابان کنده بودم و ریشه داده بود را توی قوطی‌های کنسرو کاشتم، فکر کردم، آه، چقدر نمادین، او دارد می‌رود و من اینجا ریشه می‌دهم، و اصلا به جهنم. جواب ایمیلش را دادم. گفتم که الان فکرهام نامنظم است ولی مطمئنم که همه چیز خوب پیش می‌رود و دوست دارم حضوری درباره‌اش حرف بزنیم. آخرش بهش تبریک گفتم که زوری بودنش کاملاً مشخص بود و فکر کردم چه بهتر. بعدش با لباس‌های بیرونم روی تخت و بعدتر زیر پتو دراز کشیدم و دوازده ساعت بعد از خواب بیدار شدم. صبح رفتم حمام و بعدش تا عصر بیست‌بار ایمیل دانشگاهم را چک کردم به انتظار اعلان عمومی. هیچ ایمیلی نیامد، غصه‌ام ته نشین شد و بخش استراتژیکم شروع کرد به گوگل کردن و بررسی آلترناتیوها. شب توی آشپزخانه به همخانه‌ام اعلام کردم که فردا می‌روم فیلادلفیا. رفتم. بدون نگاه کردم به برنامه قطارها رفتم، شهر را چند ساعت تماشا کردم، لباس خریدم، غذا خوردم و برگشتم. در بازگشت، توی ایستگاه قطار موبایلم را گذاشتم روی ریکوردر و برای مخاطب خیالی‌ام تعریف کردم که امروز چه اتفاق‌ها افتاد و به چه چیزها فکر کردم و توضیح دادم که چرا در پوستم نمی‌گنجم.