Tuesday, September 19, 2017

اگر توئیتر و خواننده‌ای داشتم احتمالا می‌رفتم و از عشق مفرطم به چغندر قرمز حرف می‌زدم. اما ندارم. پس همین‌جا می‌نویسم که حداقل چند نفری که می‌خوانند بفهمند. یک جانوری چهار جای بدنم را نیش زده. جای گزیدگی درد می‌کند و ورم کرده و گرم است.
رفتم مرکز بهداشت دانشگاه نشان دادم. گفتتند چیز خاصی نیست. 

یک هفته بعد. 
یک هفته است که رسیده‌ام. غیر از خرده خرده درس خواندن کاری که کرده‌ام جمع کردن آذوقه برای زمستان بوده. آذوقه یعنی هم خوراکی و هم یعنی چیزهایی مثل جوراب و ملافه و حوله اضافه. چیزهایی که وسط سال حوصله نمی‌کنم پیدا کنم و روزی یک بار فکر می‌کنم که مثلا اگر جوراب‌های بیشتری داشتم لازم نبود بروم رخت بشورم. 
پریود و سنگینم. به روی زمین منتقل شده‌ام و روی زمین کار می‌کنم و روی زمین چرت می‌زنم. وقتی رسیدم خانه به جعبه‌ای پر از گه تبدیل شده بود. عصبانی بودم. هنوز هم هستم.

دو روز بعد.
جانور دوباره نیشم زده. این بار دو جا. این تابستان حشرات در هر جای زمین که بوده‌ام خونم را مکیدند. سردرگمم. با آدمی کلاس برداشته‌ام که موضوعش ربط زیادی به کارم ندارم اما برایش کنجکاوم و بیشتر از موضوع فکر می‌کنم باید حالا که این جا هستم و این آدم هم اینجاست و هنوز زنده است بروم باهاش کلاس بردارم. امروز جلسه اول بود. سه نفر بیشتر در کلاس نبودیم. کلاس خوبی نبود و فقط از در و دیوار حرف زد. پراکنده و پریشان. 

صبح با حال سرماخوردگی بیدار شدم. بعد از کلاس یک پاتیل سوپ پختم که حالا فکر می‌کنم کاش کمتر پخته بودم. پر از قول و قرارم به خودم. هنوز از نوشتن می‌ترسم. هنوز فکر می‌کنم به هیچ چیزی به اندازه نوشتن دلبستگی ندارم و از آن طرف دقیقاً این همان چیزی است که بیشتر از هر چیزی لنگ زدن درش مضطربم می‌کند. 

Friday, August 25, 2017

تابستان ۲۰۱۷

زندگی هیچ وقت اینقدر شدید نبوده است که تابستان امسال. از تضاد و شدت همه احساسات و اتفاقات و مقطر بودنشان احساس می‌کنم در حال متلاشی شدنم. دیروز رفتم لایدن و س را دیدم. هربار که باهاش حرف می‌زنم تا چند روز بعدش احساس می‌کنم از روی شانه‌هایم دوتا بال دارد جوانه می‌زند. یک ساعت و نیم راه رفتیم و حرف زدیم. قبول کرد که ممتحنم باشد، بدون منت و با گفتن اینکه مسیری که باید با من بیاید برای خودش هم خوب است. به شیوه خبرنگاری‌اش بدون اغراق صدها سوال کوتاه از تابستان پرسید و گفت که نباید فکر کنم که شادمانی چون امروز اینجا هست فردا قرار است نباشد. 

با این س توی خیابان‌ها راه رفتم و خبر مرگ آن یکی س دو شب پیش رسید. س در حقیقت رئیس من بود و ده سالی از من بزرگ‌تر. بعد از کار خیلی وقت‌ها توی دفتر می‌ماندیم و حرف می‌زدیم. رمان زیاد خوانده بود و اگر در یک کلمه جا بگیرد آن کلمه کنجکاو است. پر از سؤال بود و چشم‌هاش پر از هیجان. آخرین بار تابستان پارسال در هلال احمر دیدمش. داشت می‌رفت. بعدش در امریکا دو بار تلفنی با هم حرف زدیم. بیشتر درباره درس و مدرسه و اینکه برنامه‌اش چیست بعد از این دو سال. دو شب پیش دوست مشترکمان احوال پرسی کرد و سریع جواب دادم و سریع جواب داد که دلم برایت تنگ می‌شود و یادت می‌کنم مخصوصا الان که حال س خوب نیست. چندتا ایمیل رد و بدل کردیم در نیم ساعت و گفت س برای همیشه رفته است. گفتم باورم نمی‌شود چون خیلی دور و خیلی نزدیک بود و بعد دیگر ساکت شدم. روزی چندبار یادم می‌افتد و تنها نهیبی که به خودم می‌زنم این است که کارت‌هایت را بازی کن. س آدمی بود که همیشه می‌گفت آماده نیست و باید آماده‌تر باشد و همیشه در حال تأنی و آماده کردن مقدمات بود و در چهل سالگی مرد.

Sunday, July 30, 2017

امروز رفتم شنا کردم و بعد از مدت‌ها برگشتم به رمانی که اینجا شروعش کرده‌ام. دلتنگم و دلتنگی‌ام پناه‌گاهم شده که کارهام را عقب بندازم. آینده خیلی مبهم است. آینده یعنی در حد دوماه دیگر هم مبهم است. با اینکه بلیط‌هایی دارم که تاریخ دارند و می‌دانم در کجاها قرار است چه کارهایی انجام بدهم اما بعد از سال‌ها، آينده، حتی در مقیاس یکی دو ماه آینده،‌ در دست کسانی غیر از خودم است. برای آلکس نوشتم پروانه‌ها برگشتند و اینکه چقدر آسیب‌پذیر شده‌ام. گفت می‌فهمد و برایم خوشحال است. 

Monday, July 10, 2017

یادت هست؟ تو این را می‌دانستی!

دوباره سر از آب درمی‌آوریم
و تلألوء آفتاب را می‌بینیم
زیر بوته‌ای از برف 
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می‌شود

Sunday, June 18, 2017

۱۳ جون
یک جایی وارد شدم که تا وارد شدم فهمیدم پانسیون به سبک بابا گوریو است. در لحظه آخر از توی اتوبوس اتاق را،‌ اتاق که نه،‌ تخت را پیدا کردم و تنها دلیلی که گرفتمش این بود که خوابگاه زنانه داشت. آدم‌هایی که اینجا هستند مسافر نیستند، عده‌ای آدمند که هم را از قبل می‌شناسند و اینجا زندگی می‌کنند و بعضی‌هایشان خیلی پیرند. واشنگتن هستم. پست گذرنامه‌ام را گم کرده و پس فردا پرواز دارم. تنها شانسی که دارم این است که دفتر محافظت را مجاب کنم که بهم گذرنامه جدید بدهد. توی فرم مدارک نوشته گزارش پلیس. گزارش پلیس ندارم. غیر از استشهاد محلی‌های که یک ساعته از بچه‌ها گرفتم یک ایمیل از اداره پست دارم که نوشته lost package. چند روز بدی را سپری کردم. در بیم و امید. بیم و امید عبارتی است که مادر پدرم از پشت تلفن به مادر مادرم می‌گوید در ضمنی که اصرار می‌کند زودتر بله بگیرد. چیزی می‌گوید شبیه اینکه پسرم در بیم و امید است. کلا سه ساعتی که در اتوبوس نشستم به این فکر کردم که از همه شکل‌های امید و امیدواری بیزارم و اساسا تا به حال هر ریسکی که بر مبنای امید کرده‌ام تلف کردن عمرم بوده‌ است. نمونه آخرش گذرنامه. امید به این که می‌آید. اگر امروز نیامد فردا می‌آید و قانع کردن خودم که خیلی استرسی و پریشان هستم. در حالی که اگر دعوایی که امروز پشت تلفن کردم تا یک کلام بگویند گم شده را همان روز جمعه کرده بودم به جای امروز دیروز خودم را می‌رساندم واشنگتن. آمدن به واشنگتن و جمع کردن مدارک و استشهادنامه‌ها مثل دویدن بود. مادامی که شروع کردم از فلاکت امید و انتظار درآمدم.
چیز دیگری که امروز سقلمه‌ام زد حرف زدن با اسدالله خان بود. اسدالله خان و زن و چهار بچه‌اش تازه رسیده‌اند امریکا و یک کلمه انگلیسی نمی‌دانند. من در لیستی هستم که گاهی از پشت تلفن برایشان ترجمه می‌کنم. امروز اسدالله خان رفته بود جایی که باید قرارداد امضا می‌کرد و ملزم می‌شد که هفته‌ای سی و پنج ساعت در عوض خدمات اجتماعی که می‌گیرد کار کند. می‌گفت نمی‌روم حمالی با زبانی که بلد نیستم و بهشان بگو برم گردانند همان‌جایی که آمده‌ام. توی اتوبوس برای اسدالله خان و خودم در دو سطح متفاوت اشک فشاندم و فکر کردم من برای رفتن به عروسی خواهرم و این آدم برای کارت غذای زن‌ و بچه‌اش گیر کاغذهایی هستیم که خیلی تصادفی از قبل بین عده‌ای آدم پخش شده.

۱۸ جون

بیروتم. بیروت بوی تهران می‌دهد و خانه‌ای که درش ساکنم بوی خانه‌ خاله‌ام. گنجه آشپزخانه را باز کردم و بوی حبوبات و شیرینی و سبزی خشک زد توی دماغم و امن شدم. تا لحظه آخری که مهماندار تذکر داد با تلفن حرف می‌زدم و بعدش ده مگ هدیه اینترنت در پرواز را هم خلاص کردم و خوابیدم. کاملا بی‌مکان و یادم نبود قبل از آمدن توی هواپیما در کدام شهر بودم. خانه‌ام را دوست دارم. دو روز اول به این گذشت که از استرس خالی شوم. کتابی که از دسامبر شروع کرده بودم را تمام کردم. رخت‌هام رو شستم و پاهام را سر صبر تراشیدم. کار خاصی نکرده‌ام تا امروز. توی خیابان‌ها راه می‌روم و در دیوار را می‌خوانم. امشب با دوتا لبنانی رفتم بیرون و فقط انگلیسی حرف زدیم. دیروز برای خودم یک رمان خریدم. به کتاب فروش گفتم رمانی بده که کوتاه باشد اما ادبیات واقعی هم باشد. حالا صفحه بیست و پنجم و پدر راوی مادرش را برده شام بیرون. 

Monday, April 17, 2017


 الان دیگر مطمئنم کار خوبی کردم که رفتم ایران. هفته اول که برگشتم پشیمان بودم. سرعت تغییر زمان و مکانم زیاد بود و عذاب وجدان داشتم که سرخود به خودم یک هفته تعطیلی داده‌ام. الان اما حالش جا افتاده. این اولین باری است که در بهار ایران نیستم و دلتنگی‌ نمی‌کنم. کار هست، فشارش هم هست اما دیگر مثل دو سال گذشته این وقت سال رساله‌ نمی‌نویسم و مدام ارزیابی نمی‌شوم. زورم را جمع کرده بودم بروم نیویورک سال آینده و چک و چانه‌اش را هم زدم. حالا تصمیم گرفتم بمانم و به هم‌خانه‌ام گفتم قرارداد را تمدید می‌کنم. خانه‌ام را دوست دارم، پاگیر این کلاسی شده‌ام که دارم درسش می‌دهم و می‌خواهم پاییز آینده تکرارش کنم،‌ آدم‌های محبوبم اینجا هستند و مهم‌تر از همه این‌ها فکر می‌کنم احتیاج دارم در جایی بیشتر از یک سال بمانم این‌بار.

 جمعه با فراغ‌بال با سین حرف زدم. بهم جرئتش را داد که چیزهای جسته و گریخته توی ذهنم را با صدای بلند بگویم و از چیزی که فکر می‌کنم جالب است اما نمی‌دانم چقدر جاندار است حرف بزنم. وقتی از اتاقش بیرون رفتم روی ابرها بودم. امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم این بار هم از ادبیات شروع شد. انگار اهمیت چیزها در دنیای واقعی زمانی چشمم را می‌گیرد که در ادبیات ازش نشانی جسته باشم.